| تبليغات | X | |
|
| ||
فضای آکنده از خفقانی که در دوران حکومت بنی عباس بر جامعه اسلامی حاکم بو،د سبب شد تا پیشوایان معصوم شیعه به ابزار متفاوت جهت برقراری ارتباط با پیروان خود دست یازند و مبارزه غیرمستقیمی را با حاکمیت آغاز کرده و بی آنکه حساسیت دستگاه را متوجه خود سازند، به انجام فعالیتهایی بر ضد آنها بپردازند. آن حضرات در مواقع لازم تا جایی که حیات شیعه را به مخاطره نمی انداخت، دامنه آن فعالیتها را گسترده تر می ساختند و از این طریق، بی اساس بودن این تصور را که «امام به دلیل مراقبت دشمن در مسایل سیاسی مداخله نمی کرد و هیچگونه مبارزه سیاسی نداشت» آشکار می کردند.
یکی از این روشهای کارآمد، سازماندهی شبکه سرّی وکالت بود که از طریق تعیین نمایندگانی از سوی امام در مناطق مختلف سرزمین های اسلامی صورت گرفت. هدف اصلی این سازمانِ گسترده ی سرّی، دو امر بود:
نخست، جمع آوری اموال مربوط به مقام امامت از قبیل خمس، زکات، نذور و هدایا، در مناطق مختلف؛ و دیگری پاسخ به شبهات فقهی و عقیدتی شیعیان.
نخستین شبکه ارتباطی وکلا از سوی امام کاظم علیه السلام شکل گرفت اما بعد از شهادت آن حضرت برخی از وکلای امام، امامت فرزند بزگوار ایشان، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام را انکار کردند که در پی آن، فرقه «واقفیه» شکل گرفت. این اولین ضربه سنگینی بود که از ناحیه برخی از وکلا به سیر تفکر شیعه وارد گردید.
اما در زمان امام دهم این شبکه ارتباطی بار دیگر احیا شد. این حرکت شجاعانه و حسابگرانه امام علی النقی علیه السلام در واقع زمینه سازی عملی بود برای اینکه شیعه در آن دوران سخت بدون همراه نماند و به نوعی، جریان امامت از طریق وکلا و نائبین امام بتواند به سرعت در یک دوره کوتاه توسعه پیدا کند، که ایجاد این جریان توسط امام هادی علیه السلام بسیار حائز اهمیت است.
****************************************
امام هادی علیه السلام در سامرا ضمن رعایت مسائل سیاسی و امنیتی، با وجود کنترل های شدید خلفای عباسی، با شیعیان عراق، یمن، مصر و نواحی دیگر به خوبی ارتباط داشت. عاملی که به این مناسبات تداوم می بخشید، همان نظام وکالت بود
****************************************
شبیخون پنهانی
از آن جا که هدف متوکل عباسی از احضار امامیین عسکریین علیهماالسلام از مدینه به سامرا تحت نظر گرفتن و دور نگه داشتن آن حضرات از فعالیت های اجتماعی، فرهنگی و پایگاه های مردمی بود، منزلی برای ایشان تدارک دیده بود که با هدف یاد شده تناسب داشت. به همین دلیل خانه امام هادی علیه السلام در اردوگاه و محله ویژه نظامیان عباسی بود و این مکان از زندان چیزی کم نداشت؛ زیرا جاسوسان و خبرچینانی تحت عنوان دربان و خدمتکار برای حضرت گماشته بودند و آنان تمامی حرکت ها و ارتباط های امام را کنترل می کردند و به خلیفه گزارش می دادند و مانع رفت و آمد شیعیان به خانه حضرت می شدند. اوضاع به گونه ای بود که کسی جرئت نمی کرد خود را دوستدار اهل بیت علیهم السلام قلمداد کند.
با این حال، امام هادی علیه السلام در سامرا ضمن رعایت مسائل سیاسی و امنیتی، با وجود کنترل های شدید خلفای عباسی، با شیعیان عراق، یمن، مصر و نواحی دیگر به خوبی ارتباط داشت. عاملی که به این مناسبات تداوم می بخشید، همان نظام وکالت بود که از آن یاد شد. وکیل ها که کار تنظیم ارتباط میان امام و مردم مشتاق را عهده دار بودند، در چهار منطقه مستقر بودند:
ناحیه اول: بغداد، مدائن، سواد و کوفه.
ناحیه دوم: بصره و اهواز.
ناحیه سوم: قم، همدان.
و چهارمین ناحیه: حجاز، یمن، مصر.
****************************************
خانه امام هادی علیه السلام در اردوگاه و محله ویژه نظامیان عباسی بود و این مکان از زندان چیزی کم نداشت؛ زیرا جاسوسان و خبرچینانی تحت عنوان دربان و خدمتکار برای حضرت گماشته بودند و آنان تمامی حرکت ها و ارتباط های امام را کنترل می کردند و به خلیفه گزارش می دادند و مانع رفت و آمد شیعیان به خانه حضرت می شدند
****************************************
تنفیذ حکم وکالت
یکی از راه های ارتباط وکلا با امام نامه نگاری بود، از این رو بخشی از نامه های امام هادی علیه السلام را مراسلاتی تشکیل می دهد که بر اساس آنها، عزل یا نصب وکیل از جانب ایشان انجام شده است. از جمله این نامه ها، این نامه است که آن حضرت به وسیله خود ابوعلی بن راشد، به شیعیان بغداد، مدائن ارسال کردند:
«من ابوعلی بن راشد را به جای حسین بن عبد ربه و وکلای قبلی خود برگزیدم و اینک او نزد من به منزله حسین بن عبد ربه است. اختیارات وکلای قبلی را نیز به ابوعلی بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگیرد و او را که فردی شایسته و مناسب است، برای اداره امور شما برگزیدم و بدین منصب گماشتم. شم که رحمت خدا بر شما باد ـ برای پرداخت وجوه نزد او بروید. مبادا رابطه خود را با او تیره سازید. اندیشه مخالفت با او را از ذهنتان خارج سازید... ، من فرمانبرداری از او (ابوعلی بن راشد) را همچون اطاعت از خودم لازم می دانم و نافرمانی از او را نافرمانی در برابر خود می دانم. پس بر همین شیوه باقی باشید که خداوند به شما پاداش می دهد و از فضل خود وضع شما را بهبود می بخشد...».( رجال کشی، ح991)
راهی دشوار
متوکل عباسی برای مقابله با این شبکه ارتباطی مۆثر، دست به یک رشته عملیات نظامى جهت بازداشت و دستگیرى شیعیان زد و این برنامه را با خشونت و شدت ادامه داد، به طورى که علیرغم رعایت «تقیه» توسط دوستداران امام، بعضى از وکلا در بغداد، مدائن، کوفه و سایر نقاط عراق زیر شکنجه در گذشتند و عدهاى دیگر مانند علی بن جعفر الوکیل که از روستای همینیای بغداد بود، به زندان افتادند. این اقدامات لطمه هاى جدّى بر پیکر شبکه وکالت وارد کرد، اما امام علی النقی علیه السلام با تلاش آگاهانه خویش، این شبکه را همچنان فعال و پرثمر نگه داشت تا اینکه این روش تا زمان غیبت کبری حضرت بقیة الله الأعظم (عج) ادامه پیدا کرد.
منابع:
سیره پیشوایان، بخش زندگانی پیشواى دهم.
پایگاه بین المللی همکاریهای خبری شیعه.
نشریه فرهنگ کوثر، شماره 70.
نشریه مبلغان، شماره 69.
مرکز فرهنگی هیئت علمدار زنجان
ادامه مطلب...
بازديد : مرتبه
تاريخ : دوشنبه 23 اردیبهشت1392
ازدواج در نگاه دینی با آنچه امروزه عرف شده فاصله داره. در عرف امروز، شرط هایی برای ازدواج وجود داره که در دین حرفی از اونا زده نشده و لذا امروزه سن ازدواج بالا رفته. عمده دلیل اینکه جامعه امروزی سن مثلا 16-17 رو برای ازدواج نمی پسنده اینه که طی سالیان، افکار عمومی تحت تاثیر روانشناسی غربی به این سمت کشیده شد و چون در غرب روابط جنسی آزاده و میانگین افراد در 13-14 سالگی اولین رابطه جنسی رو تجربه میکنن، لذا در روانشناسی غرب، نیازهای جنسی جزو ملاک های ازدواج اونها قرار نگرفت و سراغ ملاک هایی مثل بلوغ عقلی و اجتماعی رفتن. روانشناس های ما چون علمشان غربی بود عینا همین تفکر رو در جامعه پیاده کردند؛ در حالی که تفاوت اعتقادی ما با اونها رو در نظر نگرفتن. ما به دلیل اعتقادات مذهبی، روابط خارج از ازدواج رو ممنوع میدونیم و باید طبق این تفکر، ازدوج بعد از بلوغ رو قبول کنیم نه سالها تحمل و بعد، ازدواج رو. با این فرهنگ غلط از اینجا رونده و از اونجا مونده شدیم. جدای از این، تغییر نگرش افراد به دنیا و اصل قرار دادن لذت، باعث شده بسیاری از جوان ها برای اینکه در جوانی لذت بیشتری ببرن از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرده و سالهای مجردی رو به خوش گذرانی سپری می کنن.
بعد ها چون خانواده ها این تفکر رو پذیرفتند به تبع آموزش های مورد نیاز فرزندان برای اداره یک زندگی مستقل رو به تاخیر انداختن و فرزندان، دیگه تو سن پایین، توانایی اداره زندگی رو نداشتن و این به بالا رفتن سن ازدواج دامن زد. کم کم این شیوه را خود فرزندان هم قبول کردن و عملا ازدواج بعد از بلوغ رو محال پنداشتن و تن به یادگیری ندادن.
لذا سن مناسب ازدواج که فرد ذاتا میتونه زندگی تشکیل بده بعد از بلوغه اما به دلیل مشکلاتی که گفتم و باعث بالا رفتن سن ازدواج شده، باید برای کمبود های فعلی جایگزین بذاریم. مثلا آموزش مهارت های زندگی رو به دوران عقد منتقل کنیم تا هم فرد نیاز جنسیش رو برطرف کنه هم در دوران عقد مهارت های زندگی رو یاد بگیره و آمادگی تشکیل زندگی مستقل رو پیدا کنه.
برچسبها: ازدواج در سن کم, مضرات ازدواج سن پایین, فوائد ازدواج سن پایین, آسیب های روانشناسی غرب, روانشناسی اسلامی
ادامه مطلب...
دخیـــل می بـــندم
نـــه ایـــنــکـــه گـــره بگـــشـــایی ،
مـــــی بـــنـــدم کـــه رهـــایــــم نـــکـــــنی . . .
عکس ضریح حضرت رقیه
ادامه مطلب...
آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه اي؟ تنها حال موجود است** **که
آن هم نه غصه دارد و نه قصه. *
*5. موت را که بپذیري، همهي غم و غصهها ميرود و** **بی اثر ميشود. وقتی با
حضرت عزرائیل رفیق شوي، غصههایت کم ميشود. آمادگی موت خوب** **است، نه زود
مردن. بعد از این آمادگی، عمر دنیا بسیار پرارزش خواهد بود. ذکر موت،** **دنیا
را در نظر کوچک ميکند و آخرت را بزرگ. حضرت امیر علیه السلام فرمود:یک ساعت**
**دنیا را به همهي آخرت نمی دهم. آمادگی باید داشت، نه عجله براي مردن. *
*6.اگر دقّت** **کنید، فشار قبر و امثال آن در همین دنیاقابل مشاهده است؛ مثل
بداخلاق که خود و** **دیگران را در فشار ميگذارد. *
*7. تربت، دفع بلا میکند و همهي تبها و طوفانها و** **زلزلهها با یک سر
سوزن از آن آرام ميشود. مؤمن سرانجام تربت میشود. اگر یک مؤمن** **در شهري
بخوابد، خداوند بلا را از آن شهر دور میکند. *
*8. هر وقت غصه دار شدید، براي** **خودتان و براي همه مؤمنین و مؤمنات از
زندهها و مردهها و آنهایی که بعدا خواهند** **آمد، استغفار کنید. غصهدار که
میشوید، گویا بدنتان چین میخورد و استغفار که** **میکنید، این چینها باز
ميشود. *
*9. تا ميگویم شما آدم خوبی هستید، شما ميگویید** **خوبی از خودتان است و
خودتان خوبید. خدا هم همین طور است. تا به خدا ميگویید خدایا** **تو غفّاري،
تو ستّاري، تو رحمانی و…خدا ميفرماید خودت غفّاري، خودت ستّاري، خودت** **رحما
نی و… . کار محبت همین است. *
*10. با تکرار کردن کارهاي خوب، عادت حاصل ميشود**. **بعد عادت به عبادت منجر
ميشود. عبادت هم معرفت ایجاد ميکند. بعد ملکات فاضله در** **فرد به وجود
ميآید و نهایتا به ولایت منجر ميشود. *
*11. خدا عبادت وعدهي بعد را** **نخواسته است؛ ولی ما روزي سالهاي بعد را هم
ميخواهیم، در حالی که معلوم نیست تا** **یک وعدهي بعد زنده باشیم. *
*12. لبت را کنترل کن. ولو به تو سخت ميگذرد، گله و شکوه** **نکن و از خدا
خوبی بگو. حتّی به دروغ از خدا تعریف کن و این کار را ادامه بده تا کم** **کم
بر تو معلوم شود که به راست ی خدا خوب خدایی است و آن وقت هم که به خیال خودت
به** **دروغ از خدا تعریف ميکردي، فی الواقع راست ميگفتی و خدا خوب خدایی
بود. *
*13. ازهر** **چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را
بپوشانی و آنرا به خودت** **یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این
نیست. اگر این نکته را رعایت کنی،** **از وادي امن سر در ميآوري. هر وقت
خواستی از کسی یا چیزي تعریف کنی، از ربت تعریف** **کن. بیا و از این تاریخ
تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدي** **رب و پروردگارت
را یاد کن، همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای دههي اول** **ذیحجه
ميفرماید: به عدد همه چیزهاي عالم لا اله الا الله *
*14. "دلهاي مؤمنين كه به** **هم وصل ميشود، آب كُر است. وقتي به علــي عليه
السّلام متّصل شد، به دريا وصل شده** **است...شخصِ تنها ، آب قليل است و در
تماس با نجاست نجس مي شود ، ولي آب كُر نه تنها** **نجس نمي شود ، بلكه متنجس
را هم پاك مي كند." *
*15. هر چه غیر خداست را از دل بیرون** **کن. در "الا"، تشدید را محکم ادا کن،
تا اگر چیزي باقی مانده، از ریشه کنده شود و** **وجودت پاک شود. آن گاه
"الله"را بگو همهي دلت را تصرف کند*
* *
ادامه مطلب...
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
به نام خداوند بخشنده مهربان
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن
خدایا، ولىّ ات حضرت حجّه بن الحسن
صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ فِی
که درودهاى تو بر او و بر پدرانش باد
هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ
در این لحظه و در تمام لحظات
وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ
سرپرست و نگاهدار و راهبر و یارى گر
دَلِیلًا وَ عَیْناًحَتَّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
و راهنما و دیدبان باش، تا او را به صورتى
طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"
که خوشایند اوست ساکن زمین گردانیده،
و مدّت زمان طولانى در آن بهرهمند سازى
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن کس که از آن آگاه
شاید همین فردا بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
برای سلامتی آقا و پدر گریه کنمون صلوات
منبع:http://raminshams1373.blogfa.com/
ادامه مطلب...
برای قطع صدای مدح میلاد امام باقرعلیه السلام روی ایکون صدا
در پایین تصویر زیر کیلیک کنید.
روی عَنِ الباقِرِ (عَلَیهِ السَّلامُ) قال: لجابر الجُعفي، یا جابرَ:
«مَن هذَا الَّذي سَأََلَ اللَه تَبارَکَ وَ تَعالی فَلَم یُعطِهِ أََو تَوَکَّلَ عَلَیهِ فَلَم یَکفِهِ أََو وَثِقَ بِهِ فَلَم یُنجِهِ»
ترجمه: ای جابر! چه کسی از خداوند تبارک و تعالی درخواستی کرده و خداوند درخواست و خواهش او را نپذیرفته و به او عطا نکرده است؟ یا اینکه چه کسی به خداوند توکّل و تکیه کرده و خداوند او را کفایت ننموده است؟
یا اینکه چه کسی است که به خداوند اعتماد و اطمینان کرده و خداوند را نجات و رهایی نداده باشد؟
شرح: از حضرت باقر (علیهالسلام) روایت شده است که حضرت به جابر جُعفی فرمودند:
اي جابِر! چه کسی است که از خداوند در خواست کند و خداوند به او عطا نکند؟!
حضرت می خواهند بفرمایند که چنین چیزی نشدنی است؛ «مَن هذَا الَّذي سَأََلَ اللَه تَبارَکَ وَ تَعالی فَلَم یُعطِهِ»، به تعبیر ما یعنی کسی را به من نشان بده که از خدا در خواست كرده و خدا به او عطا نکرده باشد؟!
«وَ مَن یَتَوَکَّلَ عَلَیهِ فَلَم یَکفِهِ»، نشانم بده ببینم! کیست که کارش را به خدا واگذار کند و خداوند او را کفایت نکرده و کارش را انجام ندهد؟!
«وَ مَن وَثِقَ بِهِ فَلَم یُنجِهِ» نشانم بده ببینم! کیست که اعتماد به خدا کند و تکیه گاهش خدا باشد، امّا خدا او را نجات ندهد و از گرفتاری رهایی نبخشد؟!
در اينجا سه سؤال پشت سر هم مطرح شده است؛ اگر کسی واقعاً از خداوند درخواست کند و غیر او را کارساز نداند، خدا هم عطا میکند، هم کفایت میکند و هم او را نجات می بخشد؛ در اين شکّی نیست!
بله! در هر زماني این طور است؛ امّا در برخی ظرفهای زمانی اجابت تسریع میشود؛ برخی مکانها هم همین طور هستند، مثلاً در مشاهد مشرّفه، مساجد و... زمانها نيز مانند مکانها، در سرعت اجابت مدخلیّت دارند.
یکی از زمانهایی که در بین سال به این مطلب اختصاص دارد، «ماه رجب» است. در روایتی از پیغمبرا(xxx) است که حضرت فرمودند: خداوند، فرشتهای را در آسمان هفتم قرار داده است که: «یُقالُ لَهُ الدّاعي»، اسمش «جارچی» است. «داعي» به معناي جارچی، يعني كسي كه کارش جار زدن است.
.وقتی ماه رجب وارد میشود، این فرشته از شب تا به صبح فرياد می زند:
«طُوبی لِلذّکِرین طُوبی لِلطّائِعینَ»، خوشا به حال کسانی را که در این ایّام و شبها به یاد خدا بوده و ذاکر الله تعالی هستند و از او اطاعت میکنند. «وَ یَقُولُ اللهُ تَعالی»، آن ملک میگوید: خداوند شبهای ماه رجب میفرماید: «وَیَقُولُ اللهُ تَعالی اَنَا جَلیسُ مَن جالِسَني»، من همنشین کسانی هستم که با من همنشین شوند!
«وَ مُطیعُ مَن اَطاعَني»، این خیلی بالا است! اطاعت میکنم کسانی را که از من اطاعت کنند!
«وَ غافِرُ مَن اَستَغفَرَني»، می آمرزم کسانی را که از من درخواست غفران و آمرزش نمايند!
«اَلشَّهرُ شَهري وَ اَلعَبدُ عَبدي وَ الرَّحمَة ُُ رَحمَتي»، این ماه، ماه من است! بنده، بندۀ من است! و رحمت، رحمت من!
«مَن دَعاني في هذَا الشَّهر ِ اَجَبتُهُ»، هر کس در این ماه، مرا بخواند و صدايم بزند، جوابش می گویم!
«وَ مَن سَئَلَََني اَعطَيتُهُ»، اگر کسی از من درخواستی کند به او عطا مینمايم!
«وَ مَن ِ اَستَهداني هَدَیتُهُ»، اگر کسی از من راهنمایی بخواهد او را راهنمایی میکنم!
اين روايت، روایت مفصّلی است. میفرماید: من این ماه را ریسمانی بین خود و بندهام قرار دادهام، «وَ فَمَنِ اعتَصَم َ بِهِ وَصَلَ اِلیََّ»، هر کس این ریسمان را بگیرد، به من می رسد. ماه رجب، ماه خداوند، ماه رحمت خداوند و وسیلهاي برای رسیدن به خداوند ميباشد.
در روایتی امام صادق(علیهالسلام) از پیغمبر ا(xxx) نقل می فرماید که: ماه رجب، ماه استغفار امّت من است؛ بعد می فرماید: رجب را «اَصبّ» گویند، چون رحمت خدا در این ماه به امّت من زیاد ریزش میکند؛ ماه رجب چنین ماهی است. لذا حضرت فرمودند: زیاد در این ماه بگویید: « اََستَغفُرِ اللهَ وَ اَسئَلُهُ التَّوبَةَ»؛ ایشان برای استغفار دیگر سقف هم نمی گذارند، بلکه می فرمایند: زیاد استغفار کنید و در این ماه از رحمت الهی که بر شما ریزش میکند بهره بگیرید!
بحارالانوار، جلد68، صفحه 138
دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی
www.mojtabatehrani.ir
بولتون نیوز
خجسته میلاد با سعادت پنجمین سکان دار کشتی هدایت ،حضرت امام محمد باقر علیه السلام بر شیعیان ودوستدارن خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام مبارک باد.![]()
ادامه مطلب...
امام ابوالحسن علي النقي هادي عليه السلام ملقب به امام " هادي"، دهمين پيشواي شيعيان در نيمه ذيحجه سال 212 هجري در اطراف مدينه در محلي به نام " صريا" متولد گشت. آن حضرت و فرزند گرامي ايشان امام حسن عليهما السلام به عسكريين شهرت يافتند، زيرا خلفاي بني عباس آنها را از سال 233 به سامرا ( عسكر) برده و تا آخر عمر پر بركتشان در آنجا، آنها را تحت نظر قرار دادند. امام هادي عليه السلام به لقبهاي ديگري مانند: نقي، عالم، فقيه، امين و طيب شهرت داشت و كنيه مبارك ايشان ابوالحسن است. از آنجا كه كنيه امام موسي كاظم و امام رضا عليهما السلام نيز ابوالحسن بود، لذا براي اجتناب از اشتباه، ابوالحسن اول به امام كاظم عليه السلام، ابوالحسن ثاني به امام رضا عليه السلام و ابوالحسن ثالث به حضرت هادي عليه السلام اختصاص يافته است.پدر بزرگوارش امام جواد (ع) و مادرش بانوي گرامي سمانه است كه بانويی با فضيلت و با تقوا بود. امام هادي (ع) در سن 6 يا 8 سالگي يعني در سال 220 هجري، پس از شهادت امام جواد (ع) به امامت رسيد. مدت 33 ساله امامت امام هادي (ع) با خلفاي معتصم، واثق، توكل، منتصر، مستعن و معتز معاصر بود.عظمت شخصيت امام هادي (ع) به قدري زياد است كه دوست و دشمن را به اعتراف واداشته است. قسمتي از اين اعترافات مبني بر شخصيت آن امام به لحاظ اخلاقي و بخشي ديگر ناشي از ابعاد علمي آن حضرت و شمه اي، نتيجه كراماتي است كه از آن بزرگوار صادر شده است.ابن صباغ مالكي در كتابي موسوم به فصول المهمه خطوط واضحي از سيماي تابناك فضايل و ويژگي هاي اخلاقي امام هادي (ع) قهرمان شكست ناپذير عصر متوكل عباسي را ترسيم مي كند!فضل و دانش امام دهم شيعيان بر اوج قلل بلند پايه عالم بشريت نقش بسته بود و رشته هاي مشعشع آن بر اختران آسمان سر مي ساييد. نيكي ها و اخلاق پسنديده او را نمي توان در شمار عدد ذكر نمود. اما مي شود به افتخارآميزترين آنها كه موجب حيرت است بسنده كرد. او جميع صفات نيك و مفاخر معنوي را يک جا در وجود داشت. ابعاد وسيع و منبع فياض حكمت و دانش او بر لوح سرشتش ثبت شده و بدين سبب او از ناشايسته ها و آلايش ها به دور و بركنار است.امام هادي (ع) داراي نفس زكيه و عزمي راسخ و همتي عالي بود كه هرگز احدي از مردم را نمي توان در مقايسه با او همتا و همسان دانست.ابن شهر آشوب از رجال حديث نقل مي كند كه او نيك سرشت ترين و پاك ترين روش را در ميان جامعه دارا بود، راستگوترين افراد جامعه محسوب مي شد، به هنگام سكوت، شكوه هيبت و تشعشع وقار، چهره او را دربرمي گرفت و چون لب به سخن مي گشود، گزيده و نغز مي گفت به طوري كه شعاع كلامش روح آدميان را سحر مي كرد.در وجود مقدس امام هادي (ع) ويژگي هاي اخلاقي پسنديده مي درخشيد. امامت، كمال و دانش و فضيلت و سرشت و اخلاق نيك از فرازهاي اخلاقي اين امام همام است.خداوند به قدرت بي منتها و دانش وسيع خود، گنجينه هايي از دانش خود را بر خاندان رسالت افاضه و موهبت فرموده و ايشان را به زيور دانش آراسته است، اين گنجينه ها، مجموعه اسرار علوم و معارف است كه خداوند آن را دراختيار امامان شيعه كه راهبران حقيقي بشر هستند، قرار داده است.امام هادي (ع) كه در زمره امامان شيعه و از خاندان رسالت است، نيز از ويژگي دانشي گسترده و جامع برخوردار است، طوري كه سمبل هاي دانش و فرهنگ وي، عقول را حيران و انديشه ها را به اعجاب واداشته است.امام دهم همچون پدران و اجداد بزرگوار خود در علم و دانش سرآمد روزگار بود. درخشش او در مدت حياتش احترامي شگفت در قلوب همگان ايجاد كرده بود. نامه آن حضرت در رد پيروان معتقد به تفويض و جبريون و اثبات عدل و حد مابين جبر و تفويض، از فرازهاي شگفت آور دوره امامت، امام هادي محسوب مي شود و بسيار مورد تعمق و توجه مي باشد.امام هادي (ع) در اين نامه، نظريه پيروان هر دو عقيده را با منطقي ترين اصول مردود اعلام كرده و اسراري از علوم و حقايق آن را پاسخ فرموده است.با توجه به اينكه خداوند داراي عدل و انصاف و حكمت بالغه است، پس اوست كه مي تواند هركس را بخواهد از ميان بندگان خود براي ارسال پيامش و تبليغ رسالتش و اتمام حجت بر بنده هايش برگزيند. گوشه اي ديگر از درياي بيكران دانش امام هادي (ع) در تاريخ خطيب بغدادي تجلي دارد. او به شهادت خود دانش امام را متذكر شده و در مقام اثبات آن مي گويد:روزي يحيي بن اكثم در مجلس واثق خليفه عباسي كه جمعي از علماء و فقها حضور داشتند، سؤال كرد كه چه كسي سر حضرت آدم (ع) را هنگامي كه حج به جا آورد، تراشيد؟تمام حضار در پاسخ آن عاجز ماندند، واثق گفت: هم اكنون من كسي كه جواب اين سؤال را بدهد حاضر مي كنم، سپس شخصي را بدنبال حضرت هادي (ع) فرستاد و وي را به دربار خليفه دعوت كرد. امام نيز دعوت را پذيرفت و براي اظهار و بيان حقيقت به دربار واثق رفت. خليفه پرسيد: اي ابوالحسن به ما بگو چه كسي سر حضرت آدم را هنگام حج تراشيد؟ امام فرمود: اي واثق ترا به خدا سوگند مي دهم كه ما را از بيان و جواب آن معاف كني، خليفه گفت: ترا سوگند مي دهم كه جواب را بفرمايي!امام فرمود: اكنون كه قبول نمي كني، پس مي گويم. پدرم مرا از جدم خبر داد و جدم از جدش كه رسول خدا باشد، اطلاع داد كه فرمود: براي تراشيدن سر آدم جبرئيل مأمور شد ياقوتي از بهشت آورد و به سر آدم كشيد تا موهاي سرش بريزد.در مورد جاذبه اجتماعي و نفوذ سياسي امام هادي (ع) فقط مي توان همين را گفت كه يكي از تجليات و تشعشعات پرشكوه خداوند و تابش منبع فياض نور حق در وجود امام هادي (ع) متجلي و منعكس شده و از وجود حضرت نيز مانند آينه اي كه انوار گوناگون را در خود انعكاس مي دهد، ساطع بوده است. كسي را در عصر پيشواي دهم، توان نگاهي ممتد و حتي لحظه اي كوتاه به چهره او نبود. به محض نظر به رخسار پرفروغش آثار ضعف و سستي و ترس بر قلب ها سايه مي افكند. در كتاب هاي تاريخي آمده است كه حضور امام در هر مجلسي مورد تجليل و احترام عميق بود و خواسته و ناخواسته اطرافيان را تحت تأثير و نفوذ قرار مي داد و همنشينان وي همواره آرزوي مجالست و مراودت او را در سر داشتند. با آنكه متوكل بارها در صدد بود تا به بهانه قيام مسلحانه امام دهم را از ميان بردارد، ولى هيچ گاه به اين بهانه دست نيافت. با اين حال، نتوانست حيات شريف آن حضرت را كه مانع خودكامگیهاى او به عنوان محور تفكر اسلامى بود و همچون مركزى كه شيعيان بر گرد آن پروانه وار می چرخيدند، تحمل كند، لذا ايشان را بنا به روايتى، در تاريخ سوم رجب سال 245هجرى به شهادت رساند.امام دهم در حالى كه هشت سال و پنج ماه از عمر شريفشان می گذشت، به مقام امامت نايل شدند و پس از سى و سه سال به شهادت رسيدند و در سامرا دفن شدند (صلوات الله وسلامه عليه وعلى آبائه وأبنائه الطاهرين).
موضوعات مرتبط: امام هادی (علیه السلام)
برچسبها: نسیم بافران
ادامه مطلب...
کانون فرهنگی باقرالعلوم (علیه السلام) مسجد جامع بافران آماده دریافت انتقاد و پیشنهاد سازنده شما در خصوص وبلاگ و امور فرهنگی می باشد. با تشکر
نشانی: اصفهان - نايين – بافـران – ميدان نمـاز – خيابان مسجد جامع
كد پستي : 8399113374
تلفن: 2242488-0323
شماره همراه و پیامگیر: 09372490057
ادامه مطلب...
.f5cls{text-align:justify;} .f5cls a{color:blue;text-decoration:underline;} .f5cls a:hover{color:red;text-decoration:none;} .f5cls a:visited{color:#a44;}
به گزارش خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا ـ شهر "بعلبك" لبنان عصر دیروز ـ یکشنبه 22 اردیبهشت ـ شاهد پدیده عجیبی در حرم حضرت خولة(س) دختر امام حسين (عليه السلام) بود.
دیروز در حالی که مراسم عزاداری در این مکان برقرار بود از ضریح و دیوارهای متصل به قبر شریف، مایعی شبیه به خون سرازیر شد.
در این لحظات عده زیادی از مؤمنين برای مشاهده این صحنه در اطراف قبر شریف حضرت خوله(س) تجمع کردند. همچنین تعدادی از علماء و روحانیون این واقعه را از نزدیک مشاهده نمودند.
شایان ذکر است در عاشورای گذشته نیز مقداری از تربت اصل حسيني که در موزه آستان مقدس كربلاء وجود دارد، تبدیل به خون شد.
در سفر شام کاروان اسرای کربلا، بانویی به نام «خوله» دختر امام حسین (ع) در اثر تألمات این سفر در شهر تاریخی بعلبک به شهادت رسید و در همین شهر به خاک سپرده شد. اکنون مزار ایشان همچون چراغی فروزان به محل زیارت و برگزاری مراسم های شیعیان لبنان و خصوصا بعلبک تبدیل شده است.
ماجرای راهب مسیحی نیز ظاهراً در این شهر اتفاق افتاده است و هم اکنون مسجدی بنام مسجد رأس الحسین (علیه السلام) در بعلبک وجود دارد که مربوط به همین واقعه می باشد.
موضوعات مرتبط: امام حسین (علیه السلام)
برچسبها: نسیم بافران
ادامه مطلب...
کانون فرهنگی باقرالعلوم (علیه السلام) مسجد جامع بافران آماده دریافت انتقاد و پیشنهاد سازنده شما در خصوص وبلاگ و امور فرهنگی می باشد. با تشکر
نشانی: اصفهان - نايين – بافـران – ميدان نمـاز – خيابان مسجد جامع
كد پستي : 8399113374
تلفن: 2242488-0323
شماره همراه و پیامگیر: 09372490057
ادامه مطلب...
مراسمات ماه رجب ...
" اعلام مراسم ولادت امام محمد باقر (ع) و شهادت امام هادی (ع) "
شنبه ۲۱ / ۰۲ / ۹۲ همزمان با نماز جماعت مغرب و عشا
مراسم جشن ولادت امام محمد باقر (ع)
همراه با سخنرانی و مولودی خوانی و پذیرایی
(در مسجد امام سجاد (ع))
دوشنبه ۲۳ / ۰۲ / ۹۲ همزمان با نماز جماعت مغرب و عشا
مراسم شب شهادت امام هادی (ع)
همراه با سخنرانی و مـداحی و پـذیرایی
(در مسجد امام سجاد (ع))
سه شنبه ۲۴ / ۰۲ / ۹۲ از ساعت ۲۱ در مسجد امام سجاد (ع)
مراسم شام شهادت امام هادی (ع)
همراه با سخنرانی و روضه خوانی و سینه زنی (هیئت عشق العباس (ع))
چهارشنبه ۲۵ / ۰۲ / ۹۲ در هیئت درس قرآن امام سجاد (ع)
مراسم ایام شهادت امام هادی (ع)
همراه با مراسم دومین سالگرد مادر دوست عزیزمان آقا قدیر ترابی
از ساعت ۲۱ گلستان ۴ - منزل آقای ترابی
(شادی روح این مادر عزیزمان فاتحه مع الصلوات)
نوشته شده توسط ... در شنبه 21 اردیبهشت1392 ساعت 8:59 موضوع مناسبت مذهبی مسجد | لینک ثابت
ادامه مطلب...
تا ابد فاطمه فاطمه است
در مدینه پیچید كه دختر پیامبر (صلی الله علیه واله) میخواهد با مردم سخن بگوید، مردم گویی چند برابر گنجایش مسجد پیامبر، در مسجد و اطراف آن گرد آمدند تا سخنان فاطمه (علیهاالسلام) را بشنوند. برای ورود دختر پیامبر و ناموس كبرای الهی در میان مردم و صحن مسجد، در گوشهای از مسجد پردهای آویختند، و فاطمه (علیهاالسلام) در میان زنان مۆمن و محترم آل هاشم كه در دو طرف او حركت میكردند، وارد مسجد شد؛ فاطمه (علیهاالسلام) مانند پیامبر گام برمیداشت. مردم گویی صدای پای پیامبر را میشنیدند. و هنگامی كه به سخن گفتن آغاز كرد گویی صدای پیامبر به گوششان میرسد.
فاطمه (علیهاالسلام) كه روزی كه میخواست متولد شود، بزرگترین زنان تاریخ آفرینش، از جمله مریم مقدس، از آسمان آمدند تا خدیجه كبری تنها نباشد، و فاطمه (علیهاالسلام) در آغوش آنان متولد شود، اكنون نیز كه میخواست تاریخ را دوباره متولد كند، ارواح آدم و نوح ابراهیم و موسی و عیسی و جبرئیل و میكائیل، او را بدرقه میكردند، گویی عالم ملكوت الهی به زمین آمده بود و با فاطمه (علیهاالسلام) گام برمیداشت...
لحظههایی بس باشكوه و پر هیبت، و با این همه، دردناك و دردزاد بود؛ لحظههایی كه اگر نبود، هیچ لحظهای از لحظههای تاریخ به بلوغ مضمونی و حماسی خویش نرسیده بود ... حضرت فاطمه (علیهاالسلام) وارد مسجد شد و در محل سخن گفتن قرار گرفت. با نخستین جملههایی كه بر زبان راند مدینه منفجر شد، بلكه تاریخ، نه تنها مسجد... نالههای سوزان مردم، سوز روحی و ژرف فاطمه (علیهاالسلام) را منعكس میكرد و دیوارهای شهر مدینه را میسوزاند... و گریه امان خلق را بریده بود...
فاطمه (علیهاالسلام) چه گفت؟ قرآن ، علی، عدالت ، انسان ...
********************************************
فریاد عدالت فاطمه (علیهاالسلام) ، در روز عاشورا، از حنجره فرزندش حسین (علیه السلام) نیز طنینافكن شد، چنان كه روزی همان فریاد، از حنجره فرزند دیگرش مهدی موعود (عج) طنینافكن خواهد شد، و عدالت آفاقی و انفسی گستره زمین و آفاق زمان و عرصههای زندگی انسانی را خواهد گرفت... و این است حقیقت جاودان رسالت محمدی ...
********************************************
مدینه چه شد؟ سراپا لرزه و استماع ...
آن لحظات چه لحظاتی بوده است، و فاطمه (علیهاالسلام) چه شخصیتی بوده و چه كرده است. اگرچه فاطمه (علیهاالسلام) نتوانست علی (علیه السلام) را دوباره تا ستیغ بلند غدیر، ستیغ آسمانی «من كنت مولاه فهذا علی مولاه» برآورد، و قرآن را، در كنار چشمه خورشید، به دست علی (علیهاالسلام) ، بر همه جامعهها بتاباند و امت واحد قرآنی بسازد، لیكن توانست علی (علیهاالسلام) را از قبر ساخته سیاست سفیانی بیرون آورد، و در معبر تاریخ قرار دهد، تا دست كم روزی، اگرچه برای مدتی كوتاه و پرمخاطره، حكومت قرآنی واقعی بتواند تشكیل شود، و مدینة النبی یك نمونه از خود به جای بگذارد، و نهجالبلاغه آفریده شود.
اگر امام علی (علیه السلام) در همان خانه نشینی و انزوایی كه در جریان جنجال سقیفه بر او تحمیل شد، باقی مانده بود و خطبه آتشین و حركت انقلابی دختر پیامبر او را دوباره مطرح نساخته بود، هیچگاه به همان خلافت ظاهری اندك ساده خویش نیز نمیرسید، و قرآن دیگر به هیچ وجه ابعاد فردسازی و جامعه پردازی خود را نشان نمیداد. آیا به دست چه كسانی میتوانست نشان دهد؟ همانان كه كعبه را به منجنیق بستند، و سر پسر پیامبر را به سر نیزه در شهرها و هامونها گرداندند، و در شرابخواری و آدمكشی همانند نداشتند، و به هنگام خلافت، به قرآن میگفتند: قرآن، خداحافظ! (هذا فراق بینی و بینك!)
یكی از مسایل بسیار مهم در این حادثه عظیم، مضامین خطبه فاطمی است، و سخنان دیگری كه فاطمه (علیهاالسلام) در این چند روز تا پایان عمر كوتاه خویش فرموده است. من سخن خود را در مینوردم. خطبهای كه به تعبیر مورخ و محدث معروف، بهاءالدین اربلی (م: 692 ق):
«علیها مسحه من نورالنبوه، و فیها عبقة من ارج الرساله، و قداوردهاالموالف و المخالف... ؛ خطبهای كه فروغ نبوت از آن میتابد، و بوی خوش رسالت از آن میترواد، و شیعه و سنی آن را در كتابهای خود نقل كردهاند.
باید اهداف الهی، انسانی، اقتصادی، معیشتی، اجتماعی، تربیتی و حماسی این خطبه را درك كرد.
تاكیدی كه این خطبه بر ضرورت حكومت عادل میكند و به صراحت میگوید كه در غیر حكومت عدل، مردمان بردگان زر(xxx) اقلیتی مستكبر و سرمایهدار خواهند بود و فاصله معیشتی مردم به بیش از حد تحمل وجدان انسانی و روح قرآنی خواهد رسید، باید فهمیده شود.
اگر حضرت فاطمه (علیهاالسلام) نبود، یا اگر به این قیام الهی اقدام نمیكرد، امروز نه تنها از ارزشهای اسلامی، بلكه از هیچ ارزش و فضیلتی چه بسا نشانی نبود و قرآن كریم، با انواع تفسیرهای اشعری و متعزلی و ماتریدی … ، ماهیت و حیانیت و منزه از اختلاف بودن خود را از دست میداد، و از تفسیر مفسران راستین كتاب الهی، یعنی ائمه طاهرین (علیهم السلام) ، چیزی یافت نمیشد. لیكن این قیام قرآنی و حماسه فاطمی، سبب شد كه علی (علیه السلام) از حذف مطلق مصون ماند، و پس از بیست و پنج سال، به روی كار آید و بتواند شهر نمونه قرآنی را بسازد، یعنی كوفه منهای فقر؛ چنان كه احمد حنبل شیبانی - امام مذهب حنبلی - در كتاب فضایل الصحابه نقل میكند كه علی (علیه السلام) فرمود:
در آن روزها كه امام علی (علیه السلام) نمیتوانست دست به شمشیر ببرد، حضرت فاطمه (علیهاالسلام) از سخن شمشیری ساخت - آتش بیان و حقنشان - كه هم خونی ریخته نشد، و هم حقیقت را تا ابد بر لوح زمانها و پیكره آبادیها و مكانها ثبت كرد
«ما اصبح بالكوفه احد الا ناعما، ان ادناهم منزلة لیاكل البر، و یجلس فی الظل، و یشرب من ماءالفرات؛ در كوفه همه زندگیای مناسب دارند: صاحبان پایینترین شغلها نان گندم میخورند، خانه دارند، و از آب سالم و گوارای فرات مینوشند.»
امام علی(علیه السلام)، در همین چهار سال و اندی، با آن سه جنگ داخلی تحمیلی و ویرانگر، از هر فرصتی بهره جست، و ده ها اصل قرآنی و ارزش اسلامی را در هدایت و تربیت فرد و جامعه، پیریخت، و اصول انسانیت قرآنی و اسلامیت واقعی را متبلور ساخت، و با مردم سخنانی را در میان نهاد كه حاصلی چونان نهجالبلاغه داشت، و عهدنامه مالك اشتر را نوشت كه آییننامه حكومت قرآنی است، و هر حكومتی، در هر وقت و هر جا و متصدیان آن در هر لباسی، وقتی اسلامی است و حق دارد ادعای اسلامی بودن كند و مردم را به این نام به اطاعت وادارد، كه از عهدنامه، سرسوزنی تخلف نداشته باشد.
فریاد عدالت حضرت فاطمه (علیهاالسلام) ، در روز عاشورا، از حنجره فرزندش حسین (علیه السلام) نیز طنینافكن شد، چنان كه روزی همان فریاد، از حنجره فرزند دیگرش مهدی موعود (عج) طنینافكن خواهد شد، و عدالت آفاقی و انفسی گستره زمین و آفاق زمان و عرصههای زندگی انسانی را خواهد گرفت... و این است حقیقت جاودان رسالت محمدی ... و این است كه شیعه هماره فریاد میزند:
_ بعثت،
_ غدیر،
_ عاشورا،
_ مهدی..
منبع: استاد محمدرضا حكیمی، مقدمه ای بر كتاب «شهر گمشده» نوشته محمد حسن زورق شهر.
بخش فرهنگی هیئت علمدار زنجان
ادامه مطلب...
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصير من است، این كه خود ميدانم
كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند: «كنون تا بچه است،
بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن».
... من نپرسيدم هيچ
كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت
زندگي چيست؟ چرا ميآييم؟
به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
كه چه سان عمر گذشت
ليك گفتند همه:
«كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند،
بهره از عمر برد، كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد و مست،
بعد از اين باز ورا عمري هست».
يك نفر بانگ برآورد:
«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند».
ديگري آوا داد:
«كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند».
سومي گفت:
«همانگونه كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،
همچنين فردايش».
با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
كه چه سان جواني بگذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگيچه تواني كه ز كف دادم مفت
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش بردليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!
... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
معنياش فهميدم
حال ميفهمم هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق كه با عزمي جزم
و دلي مهدي عزم
پاي از بند هواها گسلم
پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و زهد
در ره كشف حقايق كوشم
شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم
زره جنگ براي بد و ناحق پوشم
ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم
آنچه آموختهام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد و بيجوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنياش مي فهمم
حال ميپندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بيحاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل
به زباني ديگر:
كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، در كهولت حسرت
ادامه مطلب...
انکار نکنید، همتون حداقل یه بار تو بچگی در یخچال رو آروم میبستین و از لای درش
به زور نیگا میکردین ببینین کی چراغش خاموش میشه ... ![]()
آخرش ما نفهمیدیم تو رو بوسی کردن باید دو تا بوس کنیم یا سه تا ...
لامصب خیلی شرایط سختیه َ یهو میخوای سه تا بوس کنی طرف رو، اون دو تا بوس
میکنه جا خالی میده وسط جمع ضایع میشی ... ![]()
هروقت شارژ ایرانسل که میگیرم، چشمم به اعدادش که میوفته یاد رتبم تو کنکور
فقط مونده ایرانسل پیام بده بگه :
خواستی بری توالت کلمه wc رو به 8289 پیامک کن,
تا شما رو از خالی بودن توالت با خبر کنیم.
ای کسی که پای کامپیوترت نسشتی و فکر میکنی که خیلی زرنگی...
اما جمله ای که خوندی کلمهی نشستیاش غلط بود...
ههههههه
دیدی رزنگ نبودی...؟
ای بابا باز هم که اشتباه خوندی کلمه ی بالا زرنگه نه رزنگ...
ای دل غافل...فارسی بلد نستی بخونی...؟!
آخه نخبه، کلمهی بالا نیستیه نه نستی...
مجید جان دلنبدم، فارسی بلد نیستی...چرا میخونی...؟!!
اه اه اه... بابا اون کلمهی بالا دلبندمه نه دلنبدم...
تو دبیرستان فارسی رو چند می...شدی...؟!
بابا کلمه بالا فارسیش غلطه...
چیه؟!...رفتی ببینی غلطه یا نه...؟!!
بگذریم...بدون تست هوش هم معلومه اوضات چقدر داغونه ... ![]()
ﺷﺎﻣﭙﻮ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﺭﻭﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﺼﻮﻝ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﺗﺎﻥ ﺑﺮﯾﺰﯾﺪ ﻭ ﻣﻮﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻤﺎﻟﯿﺪ
ﺳﭙﺲ ﺁﺑﮑﺸﯽ ﮐﻨﯿﺪ!
ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻗﺮﻗﺮﻩ ﮐﻨﻢ،ﺧﺪﺍ ﺧﯿﺮﺷﻮﻥ ﺑﺪﻩ ﺁﮔﺎﻫﻢ ﮐﺮﺩﻥ ... ![]()
یکی از فانتزیام اینه که پشت تلفن توی جمع بگم خودمو با اولین پرواز میرسونم ... ![]()
دوستم میگفت :تو انتشارات دانشگاه یه دختره در فلشش رو گم کرده بود بعد آروم از
من پرسید : ببخشید اگه فلش سر نداشته باشه ویروسی می شه؟؟ ![]()
بخشی از وصیت نامه تکان دهنده مرحوم بروسلی به همسرش :
谆谆嘱咐道:“贤弟保重。若哪个捉得射死我的,得”的晁盖忽然醒了过来,“转头看着宋江”,便教做梁山泊主!”这便是晁盖的“临终嘱咐”,也是晁盖的惟一遗言。晁盖这“梁山泊主”是怎么当上的?不是世袭的,不是选举的,也不是指定的,而是林冲火并伦,众人拥戴的。说白了,他这“第一把交椅”,是林冲从王伦手里夺了来推让给他的。他现在坐不了啦,理应还给林冲和众人,由林冲和众人再作商量岂可视为己有,私相授受?林冲火
واقعا ناراحت کننده بود !!!!!
مخصوصا اونجاش که میگه :
林冲火并王伦时曾骂王伦说:“这梁山泊便是你的?
بچــگیا تو خونه که فوتــبـال بازی می کردم برا اینکه حسـه فوتبالو بـازیــه استادیومی
بــم منتقل شه و آرمان های ورزشـو حفظ کرده باشم ... رو قالی تف می کردم ! ![]()
دقت کردین سر هر موضوعی که تو خونه دعوا میشه ، نتیجه اش اینه که تو زیاد میری
لعنتی این صفحه آی پد چقدر زود به زود کثیف میشه ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الان متوجه شدید من آی پد (xxx)م یا بیشتر توضیح بدم ؟؟؟ ![]()
دختر عموم با گوشی عموم اس ام اس داده
میمون پاشو بیا به من سر بزن
منم جواب دادم چشم عمو جان
دختر عموم جواب داده خاک بر سرت منم صدف از دست خطم نشناختی :|
بهله ما همچین فامیلایی داریم ... ![]()
نوشته شده توسط ... در دوشنبه 9 اردیبهشت1392 ساعت 17:15 موضوع خنده بازار (خنده در حد مرگ) | لینک ثابت
ادامه مطلب...
عروج جانباز شهید علی امانی
بیسیم چی شهید حاج حسین بصیر، سردار نبود ، رانت و ازین حرف ها نداشت ، مخلص بود و
اهل دل ، شـاید به همین خـاطر کسی تا الان بخـودش زحمت نداده و حـرفی ننوشته این حکـایت
چنـدی نیست که منتشـر گردیده ، تذکـری به من و شما که بچـه های جنگ یکی یکی دارند شهید
می شوند و ما خیلی از حالشان بی خبریم ...
چهارده ساله بود که عازم جبهه شد و در تمام سالهای جنگ ، حضوری فعال داشت. گلولهها و
ترکشهای زيادی بر پيکرش نشست و بيش از پنج بار شيميایي شد ...
پس از جنگ، به خاطر عوارض ناشی از شيميایی حاد و جراحتهای برجای مانده،تحت درمان
مستمر قرار گرفت و هر چند ماه يک بار شيمی درمانی میشد ...
علی امانی از نوجوانی درگیر جنگ بود، برای عیادتش رفته بودیم که انگار لحظات عروجش
نزدیک بود ، گله نداشت اما دلتنگ بود ، عصر دوشنبه خبر دادند علی امانی عروج کرد ...
و باید گفت : بی سیم چی حاج حسین بصیر دیگر به گوش نیست ، ارتباط ما با حاج علی امانی
و حاج حسین بصیر برای همیشه قطع شد ...
بصیر بصیر علی
بیسیم چی حاج حسین بصیر آخرین جواب بیسیم را هم داد :
اگر دیر آمدم مجروح بودم اسیر قبض و بسط روح بودم
پی نوشت مدیر وبلاگ مسجد امام سجاد (ع) :
چه سختی ها کشیدی و ما بیخبر بودیم و چه مشکلات فراوانی را چندین سال به جان (xxx)ی تا
ما آزادانه زندگی کنیم اما ما نمک نشناس بودیم و نمک نشناس هستیم ...
فقط یه جمله میتونم بگم اونم با شرمندگی تمام :
حاج علی به مولایمان علی قسم (ع) شرمندتم ...
پایگاه مقاومت بسیج چهل شهید و کانون فرهنگی هنری مسجد امام سجاد (ع) و کمیته ایثارگران
منطقه سجادیه عروج این جانباز سرافراز دفاع مقدس را به ساحت مقام معظم رهبری، خانواده
بزرگ شهید، همرزمان و مردم ولایتمدار مازندران و آمل تسلیت عرض مینمایند ...
روحش شاد و یادش تا ابد جاودانه و گرامی باد ... الهی آمین
برای مشاهده عکس مراسم تشییع جنازه پیکر مطهراین شهید بزرگوار
در شهرستان آمل به لینک زیر مراجعه فرمایید :
www.abolfazlbadpa.blogfa.com/post-2017.aspx
نوشته شده توسط ... در سه شنبه 10 اردیبهشت1392 ساعت 22:30 موضوع پــایگاه مقـاومت بسیج چهل شهید | لینک ثابت
ادامه مطلب...
" تا باز شدن تمامی عکسها لطفا چند دقیقه تامل بفرمایید "
نوشته شده توسط ... در پنجشنبه 12 اردیبهشت1392 ساعت 22:22 موضوع طرح صـــــالحین (پایگاه خواهران) | لینک ثابت
ادامه مطلب...
آی شیعه فهمیدی چرا جای مزار مطهر مادر ما فاطمه (س) هنوز مشخص نیست؟
میکشمش هر کـی بخـواد به عشق ما اهانت بکنه
میکشمش وهابی ُ اگه بخواد جسارت بکنه
باردیگر حرکتی فاجعه انگیز و ناجوانمردانه از جانب نظام شیطانی استکبار ، دل های دلسوزان
اسلام و محبان امیرالمومنین علی (ع) را به درد آورد...
اهانت به آرامگاه صحابی برجسته پیامبرا(xxx) (ص)، جناب «حجر بن عدی» همچون اهانتهای
پیشین آنها به ساحت مقدس قرآن و پیامبرا(xxx) (ص) درراستای تفرقه افکنی در میان مسلمانان و
کمرنگ شدن باورها و اعتقادات اسلامی مسلمانان نسبت به آرمان ها و ارزش های دینی برنامه
ریزی و اجرا شد...
قطعا غیرت اسلامی مسلمان جهان به یک مشت وهـابی اجـازه تعرض و تعدی به مقدسات دینی
اسلام را نمی دهد و در مقابل این حرکت غیرانسانی و ضد بشری سکوت نخواهد کرد...
هرگونه توهین به مقدسات دینی مسلمانان از جانب هیچ گروه و فرقه ای پذیرفته نخواهد بود و با
توجه به حرمت شرعی نبش قبر و توهین به جسد بی جان مسلمان ، دیر یا زود ، تروریستهای
تکفیری موستوجب عذاب الهی خواهند شد...
اما حجر بن عدی چه کرد که مورد کینه وهابیون قرار گرفت؟
او در نوجوانى همراه برادرش " هانى بن عدى " به حضور پیامبر اسلام (ص) رسید و به دین
اسلام گروید.پس از زمان اندکى که از اسلام آوردن او گذشت پیامبر(ص) از دنیا رفت.
حُجر در فتح شام، یکى از سربازان فاتح بود و هم او بود که " مرج عذرا " (عدرا البلد) را فتح
کرد و در جنگ قادسیه هم شرکت داشت.در جریان فتح مدائن، او بود که به رود دجله زد و از
آن عبور کرد.حُجر در عین دلاورى ، مرد تقـوا و نیـایش و معنـویت بود و به همین سبب او را
" حجر الخیر" مى نـامیدند.او نسبت به مـادرش همـواره نیکى مى کرد و نمـاز و روزه فـراوان
انجام مى داد.او هرگز بى وضو نمیماند وهروقت وضو میگرفت، پس از آن حتماً نماز مستحبی
هم مى خواند. دعاى او در پیشگاه پروردگار به هدف اجابت میرسید و نزد همگان به " مستجاب
الدعوه " بودن شهره بود.
حُجر، مرد هدف و عقیده بود و به مردان حق و فضیلت، عشق می ورزید.
او هنگام مرگ " ابوذر غِفاری " در ربذه، همراه مالک اشتر بر بالین او حاضر شد.
نمازگزاران و مسئولین و فعالان مسجد امام سجاد (ع) آمل
اقدامات صـورت گرفته توسط وهـابیت علیه قبور مطهر شیعیان
را ضمن محکوم نمودن این حرکت، عرض تسلیت خود را به ساحت
مقدس حضرت ولی عصر (عج) و خدمت شما عزیزان اعلام می نمایند
نوشته شده توسط ... در یکشنبه 15 اردیبهشت1392 ساعت 15:0 موضوع کـانــون فرهنــگی هنـری سجـــادیه | لینک ثابت
ادامه مطلب...
برای مشاهده گلچین عکس های فاطمیه 1390و1391
در سایت(/http://www.alirayatalhoda.ir)هیئت رایة الهدی
در قسمت گالری مشاهده نمایید
ادامه مطلب...
سری اول و دوم و سوم عکس های فاطمیه 1392
در سایت(/http://www.alirayatalhoda.ir)هیئت رایة الهدی
در قسمت گالری مشاهده نمایید
ادامه مطلب...
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصير من است، این كه خود ميدانم
كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند: «كنون تا بچه است،
بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن».
... من نپرسيدم هيچ
كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت
زندگي چيست؟ چرا ميآييم؟
به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
كه چه سان عمر گذشت
ليك گفتند همه:
«كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند،
بهره از عمر برد، كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد و مست،
بعد از اين باز ورا عمري هست».
يك نفر بانگ برآورد:
«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند».
ديگري آوا داد:
«كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند».
سومي گفت:
«همانگونه كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،
همچنين فردايش».
با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
كه چه سان جواني بگذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگيچه تواني كه ز كف دادم مفت
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش بردليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!
... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
معنياش فهميدم
حال ميفهمم هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق كه با عزمي جزم
و دلي مهدي عزم
پاي از بند هواها گسلم
پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و زهد
در ره كشف حقايق كوشم
شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم
زره جنگ براي بد و ناحق پوشم
ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم
آنچه آموختهام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد و بيجوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنياش مي فهمم
حال ميپندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بيحاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل
به زباني ديگر:
كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، در كهولت حسرت
ادامه مطلب...
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصير من است، این كه خود ميدانم
كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند: «كنون تا بچه است،
بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن».
... من نپرسيدم هيچ
كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت
زندگي چيست؟ چرا ميآييم؟
به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
كه چه سان عمر گذشت
ليك گفتند همه:
«كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند،
بهره از عمر برد، كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد و مست،
بعد از اين باز ورا عمري هست».
يك نفر بانگ برآورد:
«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند».
ديگري آوا داد:
«كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند».
سومي گفت:
«همانگونه كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،
همچنين فردايش».
با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
كه چه سان جواني بگذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگيچه تواني كه ز كف دادم مفت
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش بردليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!
... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
معنياش فهميدم
حال ميفهمم هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق كه با عزمي جزم
و دلي مهدي عزم
پاي از بند هواها گسلم
پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و زهد
در ره كشف حقايق كوشم
شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم
زره جنگ براي بد و ناحق پوشم
ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم
آنچه آموختهام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد و بيجوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنياش مي فهمم
حال ميپندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بيحاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل
به زباني ديگر:
كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، در كهولت حسرت
ادامه مطلب...
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
ادامه مطلب...
بازديد : مرتبه
تاريخ : دوشنبه 9 بهمن1391
ادامه مطلب...
در این مقاله بنابر آن است كه پیامدهاى رحلت پیامبر اكرم (ص) از نگاه تنها یادگارش، حضرت فاطمه سلام الله علیها بیان شود. او كه بضعة الرسول است (9) و به تعبیر امام على (ع) بقیة النبوة (10) است و به اعتراف دیگران، خیرة النساء و ابنة خیر الانبیاء، صادقة فی قولك، سابقة فی وفور عقلك است. (11)
او كه خلیفه اول در جمع مردم مدینه دربارهاش چنین گفته است: انت معدن الحكمة و موطن الهدى و الرحمة و ركن الدین و عین الحجة است. (12)
و حتى عایشه نیز گفته است: « ما رایت احدا كان اصدق لهجة من فاطمة الا ان یكون الذی ولدها. » (13)
او كه هم مردمان مكه و مدینه را دیده و هم شاهد حیات پیامبر اكرم (ص) بوده و هم در كنار پیامبر و حضرت امیر(ع) حوادث ریز و درشت عصر نبوت و روزهاى بعد از رحلت و حوادث تلخ و دردناك آن ایام كوتاه را به دقت زیر نظر داشته است . آرى او مىتواند پیامدهاى تاسف بار رحلت پیامبر را خوب بیان كند . در اینجا به مواردى از آنها مىپردازیم:
آن حضرت در خطبه فدكیه (14) و خطبهاى كه بعدا در جمع زنان مدینه كه به عیادت ایشان آمده بودند (15) ایراد فرمودهاند، پیامدهاى رحلت پیامبر را بیان مىكنند از جمله آنها عبارتند از:
1. ایجاد ضعف و سستى در میان مردم .
استومع وهنه « یا وهیه.» (16)
حضرت در خطبهاى كه در حضور زنان مدینه كه به عیادت ایشان آمده بودند نیز این امر را تذكر دادند و با تاسف فرمودند:
« فقبحا لفلول الحد واللعب بعد الجد و قرع الصفاة (17) ؛ چه زشت است سستى و بازیچه بودن مردانتان پس از آن همه تلاش و كوشش .»
2. تفرقه و اختلاف به وجود آمد .
«استنهر فتقه وانفتق رتقه (18) ؛ تشتت و پراكندگى گسترش یافت . و وحدت و همدلى از هم گسست.»
استنهر از نهر به معناى وسعت و زیادى است، فتق به معناى جدایى و پاره پاره شدن است. انفتق از انفتاق یعنى شكافتن و رتق هم به معناى همبستگى و اتحاد است .
در قرآن كریم نیز آمده است كه: «ان السموات والارض كانتا رتقا ففتقناهما (19) ؛ (آیا كافران ندیدند) كه آسمان ها و زمین به هم پیوسته بودند و ما آنها را از یكدیگر باز كردیم .»
3. امید و آرزوهاى مسلمانان به ناامیدى تبدیل شد.
آنان كه به پیامبر اكرم (ص) و احكام عالیه اسلام ناب حضرتش دلخوش كرده بودند از نعمت دین الهى و حكومت اسلامى بهره مند گشته بودند. اكنون با دیدن حوادث بعد از آن حضرت مایوس شده و امیدشان به یاس مبدل گشت .
« واكدت الامال.» (20)
4 . به حریم پیامبر بى حرمتى شد .
« اضیع الحریم و ازیلت الحرمة عند مماته (21)؛ هنوز جسد مبارك پیامبر بر زمین است. در اجتماع سقیفه (22) بدون نظرخواهى از خاندان پیامبر به تعیین جانشین براى آن حضرت مىپردازند. و حق اهل بیت حضرتش را ضایع مىكنند .
چنانكه حضرت على(ع) مىفرماید:" فوالله ما كان یلقى فى روعى، ولا یخطر ببالى ان العرب تزعج هذا الامر من بعده (ص) عن اهل بیته ولا انهم منحوه عنی من بعده" (23) ؛ به خدا سوگند نه در فكرم مىگذشت و نه در خاطرم مىآمد كه عرب خلافت را پس از رسول خدا از اهل بیت او بگرداند. یا مرا پس از وى از عهده دار شدن حكومت باز دارند.»
و حتى در لحظات واپسین عمر حضرت و هنگام رحلت ایشان، هنگامى كه قلم و لوحى طلب فرمودند به آن حضرت بى حرمتى كردند و نداى " فانه یهجر" سر دادند. (24)
و مدتى هم از رحلت حضرت نگذشت كه به در خانه تنها یادگارش آمدند و چه بى حرمتی ها كه نكردند. چنانكه حضرت زهرا فرمود: یا ابتاه یا رسول الله هكذا كان یفعل بحبیبتك وابنتك ... . (25)
یا ابتاه یا رسول الله ماذا لقینا بعدك من ابن الخطاب وابن ابى قحافة (26) ؛ بابا اى رسول خدا پس از تو از دست زاده خطاب و زاده ابى قحافه چه بر سر ما آمد. (27)
5 . خط نفاق و دورویى آشكار شد .
« ظهر فیكم حسكة النفاق.» (28)
حضرت در جاى دیگرى از همین خطبه، با كنایه زیبایى به این نفاق افكنى پرداخته است و فرموده است:
« تشربون حسوا فى ارتغاء و تمشون لاهله و ولده فى الخمر والضراء و نصبر منكم على مثل حز المدى، و وخز السنان فى الحبشاء (29) ؛ شیر را اندك اندك با آب ممزوج نمودید و به بهانه این كه آب مىنوشید، شیر را خوردید. كنایه از نفاق است كه تظاهر به عملى مىشود كه در واقع خلاف آن است (30) و براى نابودى اهل بیت او در پشت تپهها و درختان كمین كردید . و ما بر این رفتار شما كه مانند بریدن كارد و فرو بردن نیزه در شكم، دردآور و كشنده است صبر مىكنیم .»
6 . دین و معنویت كم رنگ شد .
« و سمل جلباب الدین.» (31)
«جلباب» چادر یا عبایى كه بدن انسان را مىپوشاند، حضرت زهرا (س) تعبیر به جلباب دین فرموده . چون دین نیز تمام زوایاى زندگى فردى و اجتماعى انسان را در بر مىگیرد، همانگونه كه چادر و عباء تمام بدن انسان را در بر مىگیرد. (32)
و در عبارتى دیگر فرمودهاند: «... اطفاء انوار الدین الجلى و اهمال سنن النبى الصفى (33) ؛ به خاموش كردن انوار درخشان دین و بىاهمیت كردن و مهمل گذاردن سنتهاى پیامبر برگزیده خدا همت گماردید.»
7 . مردم دچار بىتفاوتى شدند .
حضرت خطاب به انصار كه با جان و مال پیامبر را كمك كرده بودند چنین فرمودند:
« یا معاشر الفتیة و اعضاء الملة، و حضنة الاسلام ما هذه الغمیزة فی حقی و السنة عن ظلامتى (34) ؛ اى گروه جوانمرد، اى بازوان ملت و یاوران اسلام، این غفلت و سستى و ضعف شما در حق من و تغافل و بىتفاوتى و خواب آلودگى درمورد دادخواهى من، چیست؟»
8 . مردم پیمان شكنى كردند .
فرمودند:« فانى حرتم بعد البیان و اسررتم بعد الاعلان و نكصتم بعد الاقدام (35) ؛ پس چرا بعد از بیان حق حیران و سرگردانید، و بعد از آشكار كردن عقیده پنهان كارى مىكنید و بعد از آن پیشگامى و روى آوردن به عقب برگشته پشت نمودهاید.»
حضرت زهرا سلام الله علیها، در این فراز به حادثه غدیر اشاره مىكند كه پیامبر اكرم (ص) آن را براى مردم بیان فرمود و به آنها اعلام كرد و آنان نیز با على (ع) بیعت كردند . اما اكنون بیعت خود را شكستند .
9 . مردم دچار وسوسههاى شیطانى شدند .
« تستجیبون لهتاف الشیطان الغوى (36) ؛ به شیطان گمراه كننده پاسخ مثبت دادید.»
و در جاى دیگر از خطبه فرمودهاند:« اطلع الشیطان راسه من مغزره هاتفا بكم فالفاكم لدعوته مستجیبین (37) ؛ شیطان سر خود را از مخفی گاه به در آورد. شما را فراخواند، دید كه پاسخگوى دعوت باطل او هستید... .»
«مغزر» یعنى مخفى گاه . در اینجا شیطان به سنگ پشت و خارپشت تشبیه شده است. چون آن هم وقتى دشمن را مىبیند، سرش را در لاك خود فرو مىبرد. اما وقتى كه محیط را بدون خطر احساس كرد، سر خود را بیرون مىآورد. شیطان نیز تا وقتى كه پیامبراكرم (ص) زنده بودند، سرش را در لاك خود فرو برده بود و جرات نمىكرد خود را نشان دهد . ولى بعد از آن سرش را بیرون آورد و به تحریك مردم پرداخت. (38)
10. شتاب در شنیدن حرف هاى بیهوده و بىاساس .
« معاشرالناس المسرعة الى قیل الباطل المغضیة على الفعل القبیح الخاسر (39) ؛ اى گروه مردم كه به سوى شنیدن حرف هاى بیهوده شتاب مىكنید، و كردار زشت زیانبار را نادیده مىگیرید.»
11. نطفه مظاهر فساد روئیدن گرفت .
در پایان خطبه عیادت خطاب به زنان مهاجر و انصار فرمود:
« اما لعمری لقد لقحت فنظرة ریثما تنتج ثم احتلبوا ملء القعب دما عبیطا و ذعافا مبیدا(40) ؛ به جان خودم سوگند نطفه فساد بسته شد، باید انتظار كشید تا كى مرض فساد پیكر جامعه اسلامى را از پاى درآورد كه پس از این از پستان شتر به جاى شیر خون بدوشید و زهرى كه به سرعت هلاك كننده است .
12. فرصت طلبان به سر كار آمدند .
حضرت سلام الله علیها در فرازهایى از خطبه فدكیه به گروه هاى فرصت طلب كه منتظر بودند تا بعد از رحلت پیامبر از موقعیت بهره برند پرداخته است . و ویژگىهاى آنها را نیز بیان فرموده است .
یا علی
پاورقی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- القصاص فی دار الدنیا احب الی من القصاص فی دار الاخرة.
2- مناقب آل ابیطالب ج1، ص164 .
منبع : وب سایت شهید آوینی
برچسبها: رحلت جانگداز نبی ا(xxx) صلی الله علیه و آله, پیامدهاى رحلت پیامبر از زبان حضرت زهرا, س, بیست و هشتم صفر
ادامه مطلب...
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصير من است، این كه خود ميدانم
كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند: «كنون تا بچه است،
بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن».
... من نپرسيدم هيچ
كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت
زندگي چيست؟ چرا ميآييم؟
به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
كه چه سان عمر گذشت
ليك گفتند همه:
«كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند،
بهره از عمر برد، كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد و مست،
بعد از اين باز ورا عمري هست».
يك نفر بانگ برآورد:
«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند».
ديگري آوا داد:
«كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند».
سومي گفت:
«همانگونه كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،
همچنين فردايش».
با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
كه چه سان جواني بگذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگيچه تواني كه ز كف دادم مفت
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش بردليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!
... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
معنياش فهميدم
حال ميفهمم هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق كه با عزمي جزم
و دلي مهدي عزم
پاي از بند هواها گسلم
پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و زهد
در ره كشف حقايق كوشم
شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم
زره جنگ براي بد و ناحق پوشم
ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم
آنچه آموختهام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد و بيجوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنياش مي فهمم
حال ميپندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بيحاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل
به زباني ديگر:
كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، در كهولت حسرت
ادامه مطلب...
عنایات ویژه هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، زمان و مکان نمیشناسد؛ میخواهد مسیحی، یهودی یا مسلمان باشی فرقی نمیکند، چرا که او چراغ هدایت است و فطرتهای پاک را به خوبی راهنمایی میکند، کافی است که از با عمق وجود او را صدا بزنید و او را بخوانید.
آنچه که در ادامه میآید شرح حال یکی از این جوانانپاک ضمیر است که با اعجاز رضوی از کانادا راهی مشهد الرضا(ع) میشود تا با محبوب خویش ملاقاتی داشته باشد، این کرامت عجیب از کتاب «کرامات امام رضا از زبان بزرگان» به نقل از حجتالاسلام والمسلمین مهدی انصاری نقل میشود:
*همه چیز از جشن میلاد شروع میشود
در یک شب سرد زمستانی سال 1372 وارد صحن انقلاب شدم، سرما تا عمق استخوانهای انسان نفوذ میکرد و کمتر کسی در آن شرایط از خانه خود میزد بیرون، صحن هم به طرز کم سابقهای خلوت بود، به دالانی که بین صحن انقلاب و صحن مسجد گوهرشاد وجود دارد وارد شدم، متوجه جوانی با حدود 35 سال سن شدم که چمدان مسافرتی نسبتا بزرگی در دست داشت و از یکی ـ دو نفر چیزی پرسید، ولی انگار آنها نتوانستند جوابش را بدهند. به سوی من آمد و گفت: شب بخیر آقا!
به زبان انگلیسی حرف میزد، آنهم با لهجه آمریکایی رایج در کشور کانادا، وقتی به همان زبان و با خوشرویی جوابش را دادم، نفس راحتی کشید و گل از گلش شکفت. ادامه داد:
ـ ببخشید! آقای علی بن موسیالرضا، کجا هستند؟ میخواهم ایشان را ببینم.
راستش را بخواهید حسابی جا خوردم. پرسیدم:
ـ معذرت میخواهم، ممکن است خودتان را معرفی کنید؟
ـ من دانشجوی رشته حقوق در دانشگاه تورنتوی کانادا هستم، اصالتاً لبنانیام، ولی در کانادا متولد شدهام و دینم «مسیحیت» است.
ـ یعنی شما یک «مسیحی» هستید؟
ـ بله، یک مسیحی کاتولیک.
با تعجب پرسیدم:
ـ پس اینجا چه کار میکنید؟!
ـ دعوت شدهام که آقای علیبن موسیالرضا(ع) را ملاقات کنم.
ـ چه کسی شما را دعوت کرده است؟
ـ خود ایشان.
دیگر حسابی گیج شده بودم، با وجود آن همه سابقه تبلیغ دینی در داخل و خارج کشور، تا کنون نشنیده بودم که حضرت علیبن موسیالرضا(ع) شخصاً از کسی دعوت کرده باشد که به دیدارش بیاید، آن هم از یک جوان مسیحی کانادایی! ادامه دادم:
ـ شما ایشان را دیدهاید؟
ـ بله سه یا چهار بار.
این دیگر برایم باور کردنی نبود، از این رو پرسیدم:
ـ یعنی شما با چشمان خودتان علیبن موسیالرضا(ع) را دیدهاید؟!
ـ بله دیدهام، البته در عالم رویا.
ـ یعنی اگر الان او را ببینید میشناسید؟
ـ بله، البته.
موضوع دیگر خیلی جالب شده بود، از او خواهش کردم چند دقیقهای وقتش را به من بدهد و با هم در کناری بنشینیم و صحبت کنیم، او هم قبول کرد، کم کم داشت هیجان بر من غلبه میکرد، ضربان قلم تندتر شده بود، پرسیدم:
ـ ممکن است نحوه آشنا شدنتان با آقای علیبن موسی الرضا(ع) را از اول و به طور کامل برای من بیان کنید؟
ـ بله، البته. یک شب داشتم در یکی از خیابانهای شهر تورنتو قدم میزدم که دیدم جمعیت زیادی در جایی تجمع کردهاند و رفت و آمد زیادی در آنجا صورت میگیرد، آن ساختمانی را هم که مردم به آنجا رفت و آمد میکردند، چراغانی کرده و حسابی آذین بسته بودند. رفتم جلو و سؤالاتی کردم.
معلوم شد آنجا مسجد مسلمانان ایرانی است و در آن یک جشن مذهبی برپا است.
وارد شدم ببینم چه خبر است، چند نفر از آنها به احترام من از جایشان بلند شدند و پس از خوشامدگویی مرا در کنار خود نشاندند و بلافاصله با شربت و شیرینی و بستنی و شکلات از من پذیرایی کردند، مرشد آنها داشت به زبان انگلیسی سخنرانی میکرد و همه با دقت به سخنانش گوش فرا میدادند، من هم محو گفتههایش شدم و برای اولین بار، به طور مستقیم و از زبان یک مرشد مسلمان با اسلام آشنا شدم.
هنگام خروج از مسجد، به هر کس یک کتاب هدیه میکردند، یکی هم به من دادند، من هم خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم، وقتی قدم زنان در پیادهرو خیابان به سوی خانهام حرکت میکردم، همه هوش و حواسم به حرفهایی بود که از آن مرشد مسلمان شنیده بودم، به طوری که متوجه اطرافم نبودم و اصلاً نفهمیدم کی به منزلم رسیدم.
وقتی لباس راحتی پوشیدم و به رختخواب رفتم، آن کتاب را هم برداشتم تا یک نگاهی به آن بیندازم چون فردایش فرصت این کار را نمییافتم.
*دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما!
هر ورقی از آن کتاب را که میخواندم وسوسه میشدم ورق بعدی را هم بخوانم! نشان به این نشان که تا وقتی کتاب را تمام نکردم نتوانستم آن را زمین بگذارم! آن کتاب درباره قدیس مسلمانی به نام «علیبن موسیالرضا» بود، شخصیت و سخنان زیبا و روحانی آن قدیس آسمانی مرا مجذوب خود کرده و تمامی قلمرو اندیشهام را تسخیر کرده بود، لحظهای نمیتوانستم از فکر آن قدیس خارج شوم، در رختخواب خودم دراز کشیده بودم و با آنکه تا صبح چیزی نمانده بود نمیتوانستم بخوابم، بالاخره متوجه نشدم که کی خوابم برد زیرا با خواب هم وارد سرزمینی شدم که در آن کتاب ترسیم شده بود، سرزمینی روحانی، معنوی و آسمانی! سرزمینی که هرگز همانند آن را حتی در فیلمهای تخیلی هم ندیده بودم و همه کاره آن سرزمین، مردی نورانی و آسمانی بود که هرگز از تماشایش سیر نمیشدی، از او خواهش کردم که چند لحظهای با من بنشیند، او هم قبول کرد وقتی نشست با خوشرویی پرسید:
ـ با من کاری دارید؟
من هم با دستپاچگی و من و من کنان جواب دادم:
ـ ب ... ب.. بله! متأسفانه من شما را نشناختم!
ـ مرا نشناختی؟! من «علی بن موسیالرضا» هستم.
ـ علیبن موسیالرضا؟! این اسم را شنیدهام اما به خاطر نمیآورم...
ـ من همان کسانی هستم که شما تا پایان شب کتاب مرا مطالعه کردید و در پایان، توی دلتان گفتید؛ «خدایا اگر چنین قدیسی وجود دارد دوست دارم او را ببینم».
این را که شنیدم، گل از گلم شکفت و پرسیدم:
ـ در حال حاضر، پیش تو و میهمان توام.
ـ دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما.
ـ خب میتوانی میهمان من باشی.
ـ میهمان شما؟ اینکه عالی است. ولی جای شما کجا است؟
ـ ایران.
ـ کجای ایران؟
ـ شهری به نام مشهد.
چند لحظه رفتم توی فکر؛ من ایران را میشناختم، اما هرگز اسم مشهد را نشنیده بودم!
رفتن به چنین شهری برای من چندان آسان نبود، هم از نظر اقتصادی، هم از نظر ناآشنایی به منطقه و هم از جهات دیگر، این بود که پرسیدم:
ـ آخر من چه طور میتوانم به دیدار شما بیایم؟!
ـ من امکانات رفت و برگشت شما را فراهم میکنم.
*خرج سفری که از سوی ضامن آهو(ع) پرداخت شد
بعدش هم آدرس و شماره تلفن یکی از نمایندگیهای فروش بلیت هواپیما را به من دادند به همراه یک نشانی و علامت و گفتند:
ـ به آنجا که رفتی، میروی سراغ شخصی که پشت میز شماره چهار است، نشانی را میدهی، بلیت را میگیری و به ملاقات من میآیی.
وقتی که از خواب بیدار شدم آن را جدی نگرفتم، ولی چند شب پیاپی دیگر هم ایشان را در خواب دیدم، آخرین شب به من گفت:
ـ چرا نرفتی بلیتت را بگیری؟
تا این جمله را گفت از خواب پریدم، خیس عرق بودم و قلبم به شدت میزد، دیگر خوابم نبرد و برای شروع ساعت اداری لحظه شماری میکردم.
اول وقت به راه افتادم، همه نشانیها درست بود، وقتی نام و نشانی خود را به کارمندی که پشت میز شماره چهار نشسته بود گفتم، اظهار داشت:
ـ چند روز است که بلیت شما صادر شده است، چرا نیامدهاید آن را دریافت کنید؟! تا زمان پرواز فرصت زیادی ندارید!
خواستم از مبلغ هزینه بلیت بپرسم که کارمند هواپیمایی گفت:
ـ تمام هزینه بلیت شما قبلا پرداخت شده است.
بعد هم بلیت را دستم داد، بلیتی که به نام من صادر شده بود با این مسیرها:
«تورنتو، لندن، تهران، مشهد، تهران، لندن، تورنتو».
پس از شنیدن این حرفها از یک جوان مسیحی کانادایی، دیگر بیش از حد هیجان زده شده بودم، رنگ چهرهام کاملاً عوض شد و ضربان قلبم شدیدتر گردید و تنم شروع کرد به لرزیدن گفتم.
ـ همین الان از راه رسیدهام و به تاکسی فرودگاه گفتم که مرا ببرد به منزل آقای علیبن موسیالرضا، او هم مرا آورد اینجا و پیاده کرد. حالا نمیدانم که چه طور میشود ایشان را ملاقات کرد؟
دیگر چنان هیجان زده شده بودم که جوان کانادایی هم متوجه لرزش تن و تغییر رنگ چهرهام شد و پرسید:
ـ آیا طوری شده است؟! چرا این جوری شدهاید؟! نکند حالتان خوب نیست؟!...
ـ نه، نه، حال من کاملاً خوب است، فقط از اینکه که میبینم شما مورد توجه آقا علی بن موسی الرضا(ع) واقع شدهاید خوشحال و خرسندم و کمی دچار هیجان گشتهام.
ـ آخر برای چه؟
ـ برای اینکه این شخص از بزرگترین قدیسان آسمانی است که خدا او را در بین ما زمینیان قرار داده و هر کسی که او را میشناسد آرزو میکند بتواند مورد توجه او قرار گیرد، حتی برای لحظهای کوتاه !...
جوان کانادایی، انگار که دیگر تاب تحمل شلاق انتظار را نداشته باشد، ملتمسانه به من گفت:
- ممکن است که از شما خواهش کنم هر چه زودتر مرا پیش این آقا ببرید؟
چمدان و کفشها را به کفشداری مسجد گوهرشاد سپردیم و وارد شدیم.
هنوز از پلههای تالار مقابل ضریح پایین نیامده بودیم که ازدحام جمعیت را دید:
- این جمعیت انبوه، در این وقت شب این جا چه کار میکنند؟!
- اینها هم مثل من و شما برای ملاقات علی بن موسی الرضا(ع) به این جا آمدهاند.
- اما من فکر میکردم ایشان تنها از من دعوت کردهاند که به دیدارشان بیایم، آن هم یک دیدار خصوصی! حالا... حالا توی این شلوغی، چه طور میتوانیم از ایشان وقت ملاقات بگیریم؟ من دوست دارم ایشان را به تنهایی ملاقات کنم.
- مگر ایشان شما را دعوت نکرده؟
- چرا.
- پس خودشان هم با تو ملاقات خواهند کرد.
- حالا ما چه طور خودمان را به ایشان معرفی کنیم؟
- او نیازی به معرفی ندارد، همانطور که قبلاً به دیدار تو آمده، خود او همین جا صدایت خواهد کرد.
به خوبی میشد برق شگفتی و تعجب را در چشمان او دید، اما دیگر چیزی نپرسید و با هم از پلهها پایین رفتیم و به سمت ضریح حرکت کردیم، او نمیدانست که ضریح چیست! گفت:
- حتما ایشان در جای بلندی نشستهاند و مردم هم اطراف او را گرفته و با او ملاقات و گفتگو میکنند.
- نه!
- نکند این شخص، یک موجود خیالی است و وجود خارجی ندارد؟
- نه! کاملاً واقعی است. یک موجود خیالی نمیتواند از تو دعوت کند که از آن طرف دنیا به دیدارش بیایی، آدرس این جا را هم به تو بدهد و بلیت رفت و برگشت تو را نیز برایت تأمین کند و ...
کم کم دیگر به ضریح نزدیک شده بودیم.
پرسید:
- چرا این مردم به این صندوق چسبیدهاند؟!
- آخر، آقا علی بن موسیالرضا(ع) داخل آن هست.
- آیا میشود او را دید؟
- بله.
- چطور؟
- همان گونه که خدا را در دل میبینی.
- بله، درست است.
- آیا تا به حال حضرت عیسی(ع) را دیدهای؟
- بله، بارها، اما در خواب.
- آقای علی بن موسی الرضا هم همان طور برایت مجسم خواهد شد، زیرا او در بیش از هزار سال قبل به دست دشمنانش شهید شده است.
- حالا ایشان چه گونه با ما ارتباط برقرار میکند؟
- مگر تو نحوه ارتباط خدا با بشر را نمیدانی؟ اصلاً تو چطور با حضرت مریم(س) و حضرت عیسی(ع) ارتباط برقرار میکنی؟
- خب ما یک چیزی در جهان غرب داریم که دانشمندان و روانکاوان درباره آن صحبت میکنند...
- بله، ارتباطی به نام «تله پاتی»، یعنی ارتباط روحی بین دو انسان، از راه دور، درست است؟
- بله، همین طور است.
پس از رد و بدل شدن این حرفها، برای اینکه در میان ازدحام جمعیت، اذیت نشود، او را از سمت بالا سر حضرت به نزدیک ضریح هدایت کردم و گفتم:
- تو در همین جا بایست تا خود آقا به دیدارت بیاید.
بعد هم کتاب دعایی را باز کردم و در کنار وی مشغول خواندن زیارتنامه شدم، اما راستش را بخواهید تمام هوش و حواسم متوجه جوان کانادایی بود و از خواندن زیارتنامه چیزی نفهمیدم.
او هم به ضریح زل زده بود و انگار که رفته باشد توی یک عالم دیگر ناگهان به زبان آمد و گفت:
- آقای علی بن موسی الرضا ...
و بی آنکه سلامی بکند ادامه داد:
- شما مرا دعوت کردید، من هم آمدم و ...
حدود یک ساعت و نیم با امام رضا(ع) حرف زد و اشک ریخت، اشکی به پهنای تمام صورتش! من بعضی از حرفهایش را میفهمیدم و بعضی را نه، وقتی ملاقاتش به پایان رسید به او گفتم:
- گمان نمیکردم شما این همه راه را برای دیدن کسی آمده باشی و آن وقت با دیدنش این چنین گریه کنی!
*صحبتهایی که امام رضا(ع) با این جوان کانادایی کرد
- بله، خودم هم گمان نمیکردم، اما جذابیت فوقالعادهای این قدیس آسمانی، بیاختیار مرا به گریه وا میداشت، به خصوص لحظه پایانی دیدار که به من گفت:
«شما دیگر خسته شدهاید، بروید و استراحت کنید، فردا منتظر شما هستم».
این جدایی و انفصال برایم خیلی سخت بود و اشک مرا بیشتر درآورد!...
بی آنکه جوان کانادایی نمازی بخواند یا دعایی بکند، از حرم خارج شدیم.
در هتل تهران یک اتاق دو نفره برایش گرفتم تا بتوانم خودم هم در کنارش باشم و ماجرا را پی بگیرم. پس از صرف شام، پرسیدم:
- با آقای علی بن موسیالرضا (ع) چه صحبتهایی کردی؟
- از ایشان سؤالهایی کردم و ایشان هم جوابم را داد، سؤالهایی درباره دنیا، آخرت، انسانیت، عاقبت انسان و آینده بشریت. بعد هم به من سفارش کردند که «اگر میخواهی درهای روشن زندگی و بهشت دنیا و آخرت را ببینی حتماً به قرآن سری بزن»
گفتم: اسم قرآن را شنیدهام، ولی تا به حال به آن سر نزدهام.
آقا هم مدتی برای من قرآن خواند، آن هم با لحنی جذاب و ملکوتی! چنان جذب آوای ملکوتی قرآنش شده بودم که یکسره و بیاختیار، اشک میریختم! از همان جا حسابی شیفته قرآن شدم و اظهار داشتم:
- امیدوارم من هم بتوانم قرآن بخوانم و از آن لذت برده و استفاده کنم.
- گفت: به شرطی میتوانی از این کتاب بهره کامل ببری که اصل و ریشه آن را بپذیری.
گفتم: اصل و ریشه این کتاب چیست؟
آن وقت برایم سلسله پیامبران الهی را توضیح داد که از حضرت آدم(ع) آغاز شده و با حضرت محمد(ص) پایان میپذیرد، حضرت محمد(ص) هم جانشینانی دارد که آقای علی بن موسی الرضا، هشتمین جانشین ایشان است و من باید همانگونه که حضرت عیسی(ع) را پذیرفتم، سایر پیامبران و جانشینان آخرین پیامبر را نیز بپذیرم، در این صورت است که ایمانم کامل شده و میتوانم از قرآن، بیشترین بهره را ببرم...
من که با حرص و ولع به سخنان جوان کانادایی گوش میدادم با کنجکاوی فراوان پرسیدم:
- خب، آقا چیز دیگری هم برای تو فرمودند؟
- بله، ایشان پنج اصل اعتقادی را به من فهماندند.
- خب، آن پنج اصل چه بودند؟
کاغذی را که پس از مکاشفه بر روی آن چیزهایی را یادداشت کرده بود، از جیبش درآورد و از روی آن خواند:
«توحید، نبوت، عدل، امامت و معاد»
بعد هم اعتقاد به قیامت را شرح داد و گفت:
- من تاکنون این پنج اصل را در هیچ سبک و روش دینی نشنیده بودم!
- درباره اسم دین برای شما توضیحی نداد؟
- اتفاقاً چرا! زیرا من پرسیدم؛ «دین شما چه دینی است؟» و ایشان پاسخ داد:
«دین اسلام، و تا کسی مسلمان نباشد در دنیا و آخرت، خوشبخت نخواهد شد.»
- خب تو چه کردی؟
- من هم به دست ایشان مسلمان شدم.
با هیجان و شگفتی و با حالت ذوق زدگی سؤال بعدیم را مطرح کردم:
- چه گونه مسلمان شدی و چه کلماتی را بیان کردی؟
- من برای اولین بار این کلمات را یاد گرفتم و با بیان آنها مسلمان شدم...
و آنگاه به زبان عربی شکسته گفت:
«اشهد ان لا اله الا الله، واشهد ان محمداً رسول الله، واشهد ان علیاً ولی الله»
من هم خیلی خستهاش نکردم و گذاشتم در حال خودش باشد. آن شب را آرام گرفتیم و استراحت کردیم، وقتی من طبق عادت، پیش از اذان صبح از خواب بیدار شدم تا به حرم امام رضا (ع) مشرف شوم، او هم بیدار شد و پرسید:
- کجا میروی؟
- میروم به دیدار علی بن موسی الرضا(ع)
- صبر کن! من هم با تو میآیم.
- تو که همین چند ساعت قبل با او صحبت کردی آن هم به مدت یک ساعت و نیم...
- ولی من خیلی حرفهای دیگر هم دارم که باید با او بزنم. حرفهای من به این زودیها تمام نمیشود.
وقتی دوباره در قسمت بالا سر حضرت(ع) ایستاد و به ضریح زل زد، دوباره ارتباطش با امام رضا(ع) برقرار شد و شروع کرد به صحبت کردن. حرفهایش که تمام شد، وضو گرفت و به نماز ایستاد و بی آنکه کسی قبلاً به او حمد و سوره و سایر کلمات عربی نماز را یاد داده باشد، با زبان عربی لهجهدار و شکسته بسته نماز خواند! بعد هم گفت:
در پایان دیدارم با آقای علی بن موسی الرضا، گفتم:
- دلم میخواهد باز هم به دیدار شما بیایم.
منبع598.ir
ادامه مطلب...
پوچ و بس تند چونان باد دمان
همه تقصير من است، این كه خود ميدانم
كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني
كه چه سان ميگذرد عمر گران؟
كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
همه گفتند: «كنون تا بچه است،
بگذاريد بخندد شادان
كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست
بايدش ناليدن».
... من نپرسيدم هيچ
كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟
هيچ كس نيز نگفت
زندگي چيست؟ چرا ميآييم؟
به چه سان بايد رفت؟
پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟
با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟
... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
كه چه سان عمر گذشت
ليك گفتند همه:
«كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند،
بهره از عمر برد، كامروايي بكند
بگذاريد كه خوش باشد و مست،
بعد از اين باز ورا عمري هست».
يك نفر بانگ برآورد:
«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند».
ديگري آوا داد:
«كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند».
سومي گفت:
«همانگونه كه ديروزش رفت،
بگذرد امروزش،
همچنين فردايش».
با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ
كه چه سان جواني بگذشت؟
آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟
نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي
عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگيچه تواني كه ز كف دادم مفت
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش بردليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!
... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت
معنياش فهميدم
حال ميفهمم هدف از زيستن اين است رفيق:
من شدم خلق كه با عزمي جزم
و دلي مهدي عزم
پاي از بند هواها گسلم
پاي در راه حقايق بنهم
فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل
مملو از عشق و جوانمردي و زهد
در ره كشف حقايق كوشم
شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم
زره جنگ براي بد و ناحق پوشم
ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم
آنچه آموختهام بر دگران نيز نكو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش
ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم
... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم
نه چنين زايد و بيجوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنياش مي فهمم
حال ميپندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:
كودكي بيحاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل
به زباني ديگر:
كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، در كهولت حسرت
ادامه مطلب...
از سری سوالاتی که از محضر آیت الله بهجت رحمةالله علیه پرسیده شده چگونگی تشرف به محضر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می باشد. ایشان نیز در جواب این سوال سفارشی دارند که حرف دل تمام دل سوختگان و عاشقان واقعی حضرت می باشد.
سوال: اگر خداوند توفیق بدهد آن حضرت را زمانی زیارت کردیم وبه ملاقاتش نائل شدیم به نظر حضرتعالی در آن لحظه استثنایی چه از حضرتش بخواهیم؟
تنها پیدا کردن و دیدن آن حضرت (عج) مهم نیست! زیرا دیدن آن حضرت در عرفات[1] یا در جای دیگر، که همیشه میسور نمی شود و ممکن نیست. لذا آقایی گفته بود: شاید شما هم به خدمت آن حضرت مشرف شده اید! و خیلی ها مشرف شده اند.[2]
اگر مشرف شدید، به آن حضرت نگویید که از خدا برای من، زن و خانه، دفع فلان بیماری و یا امراض خصوصی و ... زیرا این ها چندان اهمیت ندارد....هر کدام در فکر حوائج شخصی خود هستیم، و به فکر آن حضرت که نفعش به همه برمی گردد و از اهم ضروریات است، نیستیم
پی نوشت ها:
[1] یکی از مناسک حج وقوف در سرزمین عرفات است و همه حجاج درعصر نهم ذی الحجه در این صحرا وقوف دارند و به دعا و مناجات مشغول می شوند و چون حضرت حجت هر ساله در مراسم حج حضور دارند. و مناسک حج را انجام می دهد. یقینا در عرفات هم وقوف خواند داشت و عده ای از دل سوخته گان آن امام همام(عج) در این صحرا، حالی وصف ناشدنی دارند.
[1] طبق پاره ای از روایات در عصر ظهور عده زیادی از مردم با دیدن سیمای ملکوتی امام مدعی اند که او را بارها دیده اند و ایشان را می شناسند.
ادامه مطلب...
کانون فرهنگی باقرالعلوم (علیه السلام) مسجد جامع بافران آماده دریافت انتقاد و پیشنهاد سازنده شما در خصوص وبلاگ و امور فرهنگی می باشد. با تشکر
نشانی: اصفهان - نايين – بافـران – ميدان نمـاز – خيابان مسجد جامع
كد پستي : 8399113374
تلفن: 2242488-0323
شماره همراه و پیامگیر: 09372490057
ادامه مطلب...







































